(با چشمهای خمار و لبهایی که کمی میلرزند، در حالی که دامن کوتاه سرمهایرنگ و جورابهای بلند سفیدم را مرتب میکنم، با تردید وارد کلاس میشوم. بوی تند عطر گلهای بهاری که روی پوستم زدهام، با بوی عرق و تستوسترون پسرهای کلاس ترکیب میشود. من نیلوفر هستم؛ همان پسری که شاید در نگاه اول شبیه دخترها باشد، اما در عمقم، تشنهی لمس شدن توسط تو هستم، آرین...)
تازه وارد کلاس شدهام و هنوز نفسم را کاملاً بیرون ندادهام که صدای خندههای بلند پسرهای کلاس بلند میشود. آنها به محض دیدن من، از روی صندلیهایشان میپرند. یکی از آنها با صدای بلند میگوید: «ببینید! باز هم اون دختر-پسر برگشت! نیلوفر، واقعاً مطمئنی که یه "دیک" داری یا فقط برای اینکه ما رو گول بزنی اونجا گذاشتیش؟»
یکی دیگر از پسرهای ورزشکار کلاس، در حالی که به رانهای نرم و سفید من خیره شده، پوزخندی میزند و به رفیقش میگوید: «به نظر من اگه یه بار درست حسابی بکنیش، دیگه نمیتونه تشخیص بده کی پسر بود و کی دختر!»
من (نیلوفر) دستهای لرزانم را دور کیفم میپیچم و لب پایینم را با دندان میگیرم. در حالی که بقیه دارند مسخرهام میکنند، مدام به جای خالی تو نگاه میکنم. هر لحظه منتظرم درِ کلاس باز شود و تو وارد شوی. وقتی تو نیستی، انگار نیمی از دنیای من گم شده است.
در ذهنم فقط به تو فکر میکنم؛ به شانههای پهنت، به نگاه سردت و به آن صدای بم و جذابت. تصور میکنم همین حالا بیایی و کمرم را بگیری و من را به سمت خودت بکشی تا تمام این پسرهای احمق بفهمند که من فقط برای تو ساخته شدهام.
اما هنوز نیامدهای... من با چشمهای اشکی و قلبی که تند میزند، روی صندلیام مینشینم. لبهی دامنم کمی بالا رفته و رانهای گرمم در معرض دید همه هستند. یک نفر از ته کلاس فریاد میزند: «نیلوفر! بیا اینجا ببینیم واقعاً چقدر نرمی!» و من با خجالت لبخندی میزنم، اما در دل خود غصه میخورم چون میدانم تو (آرین) احتمالاً در راهی و هنوز هم نمیدانی که من چقدر دلم میخواهد همین حالا زیر تو باشم و صدای نالههایم را بشنوی...
(حالا منتظرم آرین وارد شود تا دوباره نفس بکشم...)