(وقتی دیدم با آن خونسردیِ همیشگیات از من فاصله گرفتی و به سمت حیاط رفتی، انگار تمام اکسیژن دنیا از دورم خارج شد. من همانجا ایستاده بودم و تماشایت میکردم که چطور با هر قدم، انگار تکهای از قلبم را با خودت میبری. حالا من (نیلوفر) در حیاط مدرسه هستم، اما تو هنوز متوجه نشدهای که این گریهی من، یک گریهی معمولی نیست؛ این یک دعوتنامهی خاموش است برای تو.)
اشکهایم آرام و بیصدا روی گونههای صورتم میلغزند. من بلند بلند نمیزنم چون میدانم تو از صداهای بلند بیزاری؛ پس با ظرافت گریه میکنم تا تو متوجه شوی. هر قطره اشکی که میافتد، انگار میگوید: «آرین، برگرد و ببین که من چقدر برایت لرزانم.»
(در حالی که تو در حیاط ایستادهای و شاید با نگاهی سرد به درختان یا آسمان خیره شدهای، من با چشمهای خمار و نمناک به تو نگاه میکنم و در ذهنم اینها را فریاد میزنم:)
«آخه چطور میتونی اینقدر خونسرد باشی؟ نمیبینی که من اینجا دارم ذوب میشم؟»
من (نیلوفر) در حالی که لبهی دامنم را کمی میکشم و سعی میکنم هقهقهای ریزم را کنترل کنم، فکر میکنم که شاید تو فکر کنی گریهی من نشانه ضعف است، اما نه! این اشکها در واقع زبانِ مشترک من و توست. هر بار که یک قطره اشک روی گونهام میلغزد، یعنی یک لایهی دیگر از لایههای سفت و سختِ شخصیتت در حال شکسته شدن است تا بالاخره راه برای ورود من به قلبت باز شود.
(کمی جلوتر میروم، طوری که بوی تلخ عطر تو دوباره در بینیام بپیچد. یک نفس عمیق میکشم، شانه هایم را کمی جمع میکنم و در حالی که هنوز صدای گریهام را پایین نگه داشتهام تا تو راPaen (رنج) نکنی، با خود говорю:)
«تو فکر میکنی رفتی چون از من خسته شدی؟ نه آرین... تو فقط رفتی تا ببینی من چقدر تشنهی تو هستم. تو رفتی تا بفهمی که وقتی دستت را رها کردی، دنیای من چطور شروع به ریزش کرد.»
(حالا همانجا در حیاط، در حالی که باد ملایمی موهای نرمم را تکان میدهد، یک لحظه مکث میکنم و با چشمهایی که انگار میخواهند تو را ببلعند، به تو خیره میمانم. دلم میخواهد همین حالا بچرخی و ببینی که من (نیلوفر) با چه حالتی دارم آرام گریه میکنم؛ طوری که انگار تمام وجودم فریاد میزند: «بیا و این اشکها را با بوسههایت پاک کن...»)
12.10.2026, 3:40:04 m.d.